تبليغاتX
دل نگار

دل نگار
 
قالب وبلاگ

نه از خاکم ..نه از بادم

 

نه دربندم..نه آزادم

 

نه آن لیلی ترین مجنون

 

نه شیرینم نه فرهادم

 

فقط مثل تو غمگینم

 

فقط مثل تو دلتنگم

 

اگر آبی تر از آبم

 

اگرهمزاد مهتابم

 

بدون تو چه بی رنگم

 

بدون تو چه بی تابم

 

کدامین حرفت درست از آب درآمد که گفتی هرگز تنهایم نمیگذاری...

 

آب حرفهایت را شست و اینگونه تحویلم داد...

 

تنهایی سهم ذهن مبهوتم وسهم تو رفتن.

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 19:19 ] [ امیرحسین ]

دنیا رو تو نگاه هم میدیدم

میدیدیم که بهمدیگه رسیدیم

خواب خوشی بودو دووم نیاورد

توبیداری خیر از دنیا ندیدیم

 

عزیزم این لحظه ها رو تلف کن

بزار که زندگی نمونه رد شه

دست خدارو میگیریم ومیریم

پیش خدافکر نکنم که بد شه

 

منو تو دلامون از دنیا خسته است

دلامون از دست دنیا شکسته است

منوتو پاتوی غربت میزاریم

منوتو جایی تو دنیا نداریم

 

آرزوهایی که توی دل ماست

یه آسمونه یه کوهه یه دریاست

رفیق لحظه های بیکسیمون

دونه به دونه قظره های اشکاست

 

واسه منوتو نمونده بهاری

پاییزه وگریه وبیقراری

گریه نکن که از چشات میخونم

یه روز بهاروبا خودت میاری

 

هم آشیونمی وهمزبونم

دردایی که تودلته بجونم

گریه نکن با گریه هات میمیرم

میمیرمو میسوزه آشیونم

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 9:21 ] [ امیرحسین ]

نه!

 

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم.

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 11:35 ] [ امیرحسین ]

بالاخره سالروز تولد منم رسید

با این تفاوت که دیگه

عشقم نیست بهم تبریک بگه وبرام کادوبخره

عشق قشنگم تو رفتی تا داغ دلم تازه تر شه

تورفتی تا بایه دنیا غم وغصه،با کوله باری از اندوه

شب تولدم ،همون شب بلند سال،همون یلدای زیبا

برام تاریک وتار بشه.

دیگه نه شمعی واسه فوت دادن،نه کادویی برای بازکردن

تو با رفتنت منو اسیر سوختن کردی.

مریم عزیزم،ممنونم که تنهام گذاشتی.

تولدم مبارک.

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 19:50 ] [ امیرحسین ]

8 ماه گذشت

از اخرين روزي كه دعا

كردم

از اخرين روزي كه

التماس كردم به خدا

تا شايد

دنيايش بايستد

تا شايد قطار سرنوشتش

را متوقف كند

تا قلم را از دست انكه

ميگويند سرنوشت را

مينويسد

بگيرد

اما

نه اشكهايم

نه دعاهايم ونه

التماسم

هيچ كدام نتوانستند تا

دنيا را نگه دارند...

من اينجا

روي زمين تو را از

دست دادم

اما انتظار داشتم كسي

در اسمان صدايم را

بشنود

چه بيهوده بود...

روزهايم به سختي شب

ميشوند

وشبهايم بي انكه نشاني

از تو حتي در خواب

داشته باشند

صبح ميشوند

8 ماه قبل فكر ميكردم بي

تو هرگز نفس نخواهم

كشيد

اما 8 ماه است كه هنوز

خورشيد از جاي هميشگي

اش طلوع ميكند

و من نفس ميكشم

بي تو...

به كسي ميمانم كه گويي

از خوابي طولاني

برخواسته است

گويي كابوسي را پشت

سرگذاشته

در و ديوار اين شهر

چقدر اشنايند

صبر كن

من با كسي كه دنيايش

بودم

كه دنيايم بود

از خيابانهاي اين شهر

گذشته ايم

اما امروز...

چه تلخ است بي تو رفتن.

از ان عشق رويايي

از ان افسانه كه 5 سال

از عمرم را به اندازه 50

سال طولاني كرد

از ان همه قول و قرار

جز طپش هاي گاه و بي گاه

قلب خسته ام كه به ياد

خاطراتمان ميافتد

دستهايي كه ميلرزند

نگاهي كه خيره مانده

و دلي كه قول داده ديگر

نلرزد

چيزي بجا نمانده

كاش ميشد زمان را به

عقب برگردانم

به ساعت يك ظهر 30

خرداد81

شايد اگر انروز دلم را

ميكشتم

4سال بعد

هرگز نميديدم

كه در 30 خرداد 85

روزي كه براي هردويمان

مقدس ترين روز بود

پيمان با غريبه اي

ميبندي

ميبيني

روزي كه براي تاريخ

پيوندمان تعيين كرده

بودي

حالا

كابوس من شده

8ماه از ان كابوس تلخ

خرداد ميگذرد

حتما ميداني

كه تقريبا همه چيز ها

را يكبار بي تو تجربه

كرده ام

اولين پاييز

اولين زمستان

و حالا اولين بهار بي

تو

ميبيني...

هنوز هم باور نميكنم

وقتي كنار هم بوديم

3نفر بوديم

من تو و عشق

امروز بي انكه كنارم

باشي 4 نفريم

تو و عشق

من و عذاب...

كسي هست كه مرا بيدار

كند و بگويد:

چقدر ناله ميكردي در

خواب

كابوس ميديدي؟؟

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 13:26 ] [ امیرحسین ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

بگوتاکجای قصه
تومیخوای قسمت تکراری مرگمو بخونی؟
دیگه بسه تمومش کن
حالا هرطورکه میتونی.
امکانات وب